بعد از هفت سال انتظار

دختر کوچولوی ما بعد از هفت سال انتظار خانه ما را روشن کردبا آرزوی روشن شدن چراغ همه آرزومندان از او می نویسم

سفرنامه کیش3
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

یکشنبه صبح رفتیم پلاژ خانمها برای شنا من که عاشق دریا بودم ولی حیف چون یه کم اب سرد بود از ازش زده شدم و فقط با شنها بازی کردم و نذاشتم مامانم شنا کنه بعد از ظهر رفتیم کاریز ودرخت قدیمی و دماغه کیش وکشتی یونانی ها رو دیدیم  اونجا هم خیلی خوب بود ولی نمی دونم چرا مامان وبابا نوبتی کردند که مواظب من باشند اخه دختر به این خانمی هم مواظبت میخواد؟! زبانیه جا وقتی خواستیم کشتی یونانی ها رو ببینیم که اصلا بابا نرفت ووایساد با من توی پارک بازی کرد ولی حیف که مدت بازی کردن کم بود من وقتی خواستند سوار ون بشند حسابی گریه کردم گریه در برگشت از کیش در هواپیما من چند تا دوست همسن مامانم پیدا کردم و حسابی براشون شیرین زبونی کردم و اونا رو خندوندم در ضمن نسکافه مامان رو ریختم روی اون اب پرتقالم رو ریختم روی خودم ودر شیشه ام رو گم کردم وبابا مجبور شد به خاطرش بره زیر صندلی بگرده و.....وقتی رسیدیم خونه دیگه چیزی به یاد ندارم چون خواب بودم خمیازه


 
comment نظرات ()

 
سفرنامه کیش2
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

شنبه بعد از ظهر رفتیم پارک پرندگان خیلی قشنگ بود طاووسها همه جا بودند من به مامان گفتم اینا من رو میخولند (می خورند)؟ که وقتی مامان گفت نه خیالم راحت شد و شروع کردم به دویدن و به دنبال من مامان وبابا بعد رفتیم نمایش کلاسیک که مامان وبابا خیلی خوشششان امد ولی من یه کوچولو از صدای شلاقها ترسیدم استرسبعد از اون رفتیم اکواریوم که اونجا هم به قول مامانم بازم خود رایی شدم و میخواستم خودم همه جا برونم من که همه ماهی ها رو دیدم اگه اونا نتونتسند و همش دنبال من بودند من چه کار کنم؟! قهرخلاصه بعد رفتیم دلفینها رو دیدیم که خیلی قشنگ بودند و من برای 3 دقیقه اروم نشستم که مدت زمان خیلی زیادی بود بعد از  اون همش زیر دست وپای اونها ودر زیر صندلی هاشون وول خوردم و با یه دختر 3 ساله به نام سارا دوست شدم در کل خوب بود ولی نمیدونم چرا وقتی رسیدیم هتل مامان وبابایی موهاشون مثل برق گرفته ها بود و بلانسبتشون بلانسبتشون مثل جنازه روی تخت افتادندشیطان ولی من که اصلا خسته نبودم

نتیجه گیری اخلاقی: با بچه پاتون رو از خانه بیرون نزارید کیش که سهله مامان هلیا


 
comment نظرات ()

 
سفرنامه کیش 1
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢٧
 

جمعه  بعد از ظهر هفته پیش(18/10/1388) من وبابا مهدی ومامان به کیش رفتیم در کیش به من یکی که خیلی خوش گذشت کیش در کل جایی هست که خیابانهای خیلی خیلی پهنی دارد که در ان به راحتی میتوان دوید پاساژهایی دارد که در ان میتوان تا مرز 100 بار از پله برقی هایش بالا رفت وکف پاساژهایش به زور دست بابا ومامان را گرفت و لیز خورد و در انجا شر شویم تا بابایی برایمان ماشین کوچولو اجاره کند تا با ان در پاساژ چرخ بخوریم  تا مرز خفه شدن کاکائو بخوریمنیشخند و چون مامانم حواسش به من نبود قید غذا را بزنیم به من که خیلی خوش گذشت فقط یه کوچولو توی هواپیما اذیت شدم و موقع فرود گوشم درد گرفت هر چند که من همش در زیر صندلی مامان وبابا بودم وحالا هر کس که از من میپرسه کیش خوش گذشت میگم :گوشم دلد (درد) گرفت (تنها خاطره مهم از کیش) .

.در کل خوب بود ولی نمی دونم چرا مامان شبها به بابایی میگفت پاهام از دست هلیا تاول زدند از بس که دنبالش دویدم کلافهآخه مگه کار دیگه ای هم جز دویدن اینقدر لذت داره؟ سوالبرای من که نه!!

.هر چقدر که بابا اصرار میکرد که بیا بغلت کنم میگفتم نه اخه نمیخواستم اون طفلک رو خسته کنم من که همه جا رو دیدم ولی مامان گفت که فقط دنبال من دویده اخه این انصافه؟چشمکیادش رفته که موقع نهار توی رستوران هتل یه بچه رو دید  که تازه 3 ماه از من بزرگتر بود مامانش رو ذله کرده بود مامانش به مامانم گفته که توی این دو روز از بغلم پایین نیومده حتی غذا ش رو توی بغلم خورده همون موقع بابایی گفت که مامان وبابا باید دستهاشون رو بدن به هم ودور من بگردند.فرشته

جیگرتو بخورم

 


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱٠/٢
 

nدر سوگ حسین*1 سالگی

اصغرکـه به چهـره از عطـش رنگ نداشت
یـارای سـخـن بـا مـن دلـتـنـگ نـداشـت
یـا رب تـو گــواه بـاش شـش مـاهـه مـن
شـد کشـته ظـلم و با کسـی جنـگ نداشت

امشب چهارم محرم است هلیا سادات دنبال بابایی گریه کرد وبابایی مجبور شد اونو به هیئت ببره وقتی بهش گفتم اونجا تاریکه ممکنه بترسی با زبون کودکانش گفت نه میخوام برم هیئت سینه بزنم.دیشب موقع خواب براش قصه امام حسین رو با ورژن بچگانه براش تعریف کردم که صبح دیدم برایی مامانیش اینجوری پشت تلفن تعریف میکنه :نی نی ها آب نداشتند تشنشون بود امام حسین رفت از یزید آب بگیره یزید سیب (من وقتی از دستش عصبانی میشم به جای هر کلمه بدی بهش میگم هلیای سیب حالا اون فکر مینه کلمه سیب یجور فحش است) بهش آب نداد امام حسین هم دعواش کرد ...

دیدم کلی برای خودش در دنیای کودکانه اش قصه رو تغییر داده به مامانیش میگه مامانی میدونی جد من کیه؟ امام خسینه(امام حسینه)مامانم هم که قربون صدقه اش میرفت بهش گفت حسین نگهدارت باشه

خدایا نگهداره همه بچه ها با این دل دریایشون باش


 
comment نظرات ()

 
تولد 2 سالگی هلیا سادات
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

 ا jتولد 2 سالگی 

اول آبان 1388 دومین تولد هلیاسادات بود

دو سال پر از شادی ونور اول آبان دومین سالی هست که خدا این رحمت بهشتی رو به ما عطا کرده.

چون مامانی هلیا مسافرت بود این جمعه یعنی8/08/88 همزمان با تولد امام رضا ع  جشن گرفتیم یه مهمونی ساده که خاله ودایی های هلیا اومده بودند


 
comment نظرات ()

 
نهمین سالگرد ازدواج
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

هلیا با دیدن کیک مسائل 28 مهر نهمین سالگرد ازدواجمان بود که سه تایی باهم جشن گرفتیم هلیا بادیدن کیک بالا پایین می پرید و ذوق زده می گفت تبلدم مبارک (تولد) .این نه سال با تمام تلخی ها وشیرینی هاش  سختی ها وشادی ها گذشت خدایا به ما کمک کن که بتونیم زندگیمان رو همینطور گرم نگهداریم از لطفی که همیشه به زندگی من داشتی سپاسگذارم

حالا با این تجربه ای که داریم میدونیم که زندگی کوتاهتر از اونی هست که بخواد به خاطرمسائل بیهوده تلخ بشه روزهای اول ازدواجمون هیچ وقت فکر نمیکردیم که به این سرعت نه سال بگذره که اگه میدونستیم اون معدود روزهایی که به خاطر حرف های پوچ وییهوده کسانی که شادی زندگی مارو نمی خواستند اصلا اعتنا نمیکردیم

حالا این تجربه به کمک ما اومده،چه روزهایی که با همدیگه به هجو وهزل بودن این حرفها میخندیم


 
comment نظرات ()

 
هلیا سادات و اح مدی ن ژاد
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٧
 

6 ماهگی هلیاهلیا سادات معمولا وقتی یه چیز جالب توجه اش را می بیند و یا وقتی از چیزی ذوق زده می شه با صدا نازک کشدار میگه آه خدا یا چقد ناز امشب وقتی من وبابای هلیا داشتیم اخبار رو نگاه میکردیم یه دفعه هلیا گفت آه خدایا چقد نازه من با تعجب گفتم چی؟ که اون اح مدی ن ژاد رو نشون داد وگفت اون آقاهه من توی شوک بودم که بابایی از جا پرید وخوشحال گفت اخ جون هلیا اومد تو گروه من و دوباره کرکری زمان انتخابات بین من وبابایی شروع شد من گفتم زیاد خوشحال نشو دیروز رو یادت هست که هلیا توی پارکینگ یه سوسک دید و همینجور ذوق زده شده بود و....خلاصه بحث همچنان ادامه داشت که دوباره هلیا با دیدن اح مدی ن ژاد ذوق زده شد وگفت خدایا چقد نازه که من وبابایی زدیم زیر خنده!!!!!!خوشمزهنیشخند


 
comment نظرات ()

 
چگونه حرف شنوی را به کودکمان یاد بدهیم
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤
 

کودکان مشابه بقیه افراد هستند: آنها ممکن است برخی وقتها حرفهای دیگران را گوش ندهند. در واقع در این سن شما باید به آنها یاد بدهید که چگونه به حرفهای دیگران توجه کنند. اما آنچه در اغلب موارد اتفاق می افتد این است که والدین یک چیز را 10 مرتبه تکرار می کنند سپس شمارش معکوس را برای تنبیه کودک آغاز می کنند. نتیجه این کار این است که کودک یاد می گیرد که هیچ وقت قبل از بار دهم به حرفهای آنها گوش ندهد.

کودک شما با گوش نکردن به حرفهای شما سعی می کند توجه شما را جلب کند؛ که البته نق زدن دائمی نوع خوبی از توجه کردن به کودک نیست! اما اگر کودک شما بتواند هنر حرف شنوی را به خوبی یاد بگیرد به پیشرفت فرآیند یادگیری در او کمک می کند؛ موجب می شود تا بیشتر به علائم هشدار توجه کند؛ به او کمک می کند تا با شما و معلمانش و سایر بزرگترهایی که از او انتظار می رود تا به آنها احترام بگذارد بهتر کنار بیاید؛ و همچنین به او کمک می کند تا دوستان بهتری پیدا کند. استراتژیهای ساده ای وجود دارند که اگر به طور مداوم از آنها استفاده کنید کودک شما مهارتهای لازم برای تبدیل شدن به یک "شنونده خوب" را فرا می گیرد. فراموش نکنید که هیچگاه برای آموزش دادن به کودک زود نیست! ممکن است یک کودک در این سن نتواند به خوبی یک کودک 5 ساله به حرفهای شما گوش بدهد اما باز هم می تواند تا حد زیادی حرف شنوی داشته باشد.

برای حرف زدن با کودک، همسطح او قرار بگیرید

همه پدر و مادرها دیر یا زود می فهمند که حرف زدن با کودک در حالتی که مثلا شما ایستاده اید و او روی زمین نشسته است به ندرت اثر مناسب را بر کودک می گذارد. البته اگر شما از یک اتاق دیگر شروع به حرف یا داد زدن بکنید نتیجه کمتری خواهید گرفت! جلوی کودک روی زمین بنشینید یا او را بغل کنید تا بتوانید مستقیما در چشمانش نگاه کرده و توجهش را به خودتان جلب کنید. اگر بر سر میز صبحانه در کنار او بنشینید و به او یادآوری کنید که چیپس ذرتش را بخورد یا شب هنگام و قبل از خاموش کردن چراغ، کنار تخت خوابش بنشینید و با او حرف بزنید او بیشتر به شما توجه خواهد کرد.

واضح و روشن حرف بزنید

حرف خود را واضح، ساده و مقتدرانه بگویید. اگر شما حرف زدن درباره یک موضوع را بیش از حد کش بدهید، کودک چندان توجه نخواهد کرد. اگر کلمات زیادی را استفاده کنید کودک نمی تواند به راحتی مفهوم حرفهای شما را بفهمد: «هوای بیرون واقعا سرد است. تو هم اخیرا مریض بوده ای. پس باید قبل از اینکه به فروشگاه برویم ژاکت خودت را بپوشی». برعکس یک جمله مانند: «باید ژاکتت را بپوشی» صریح و روشن است. در صورتی که کودک شما گزینه دیگری ندارد و تنها می تواند کار مورد نظر شما را انجام دهد بهتر است جمله خود را به صورت سوالی مطرح نکنید؛ بعنوان مثال «وقتشه که توی صندلی ات توی ماشین بشینی» بسیار بهتر است از اینکه بگوئید «بیا بشین توی ماشین، باشه عزیزم؟».

حرف خودتان را اجرا کنید؛ سریع!

برای کودک روشن کنید که دقیقا آنچه را گفته اید اجرا خواهید کرد؛ و تهدید یا قولی ندهید که نتوانید آن را اجرا کنید. مثلا اگر به کودک دوساله خود می گویید: «تو باید هنگام شام شیر هم بخوری» پنج دقیقه بعد حرفتان را عوض نکنید و مثلا آب میوه را به جای شیر پیشنهاد ندهید. اگر به او اخطار دادید که «اگر برادرت را بزنی باید نیم ساعت داخل اتاقت بمانی» هنگامی که او این کار را کرد واقعا او را برای نیم ساعت به اتاقش بفرستید. اطمینان حاصل کنید که همسر شما نیز کارهایتان را تائید کرده و به تصمیماتتان احترام می گذارد تا احیانا کار همدیگر را تخریب نکنید.

پیام و حرف خود را مجددا تقویت کنید

در اغلب موارد بهتر است که با انجام برخی کارهای عملی، خصوصا هنگامی که می خواهید کودکتان را از انجام دادن کاری که برایش جذاب است منصرف کنید، حرف و پیام خود را تقویت کنید. مثلا بگویید: «وقت خواب است!» سپس از یک اشاره بصری (کلید چراغ را خاموش و روشن کردن) یک اشاره فیزیکی (یک دست را روی شانه اش بگذارید و به آرامی او را از طرف عروسکش به سمت خودتان متوجه کنید) یا هدایت او به سمت اتاق خواب (او را به طرف اتاق خواب ببرید، پرده ها را بکشید و بالش را آماده کنید) استفاده کنید.

اخطار بدهید

قبل از اینکه تغییری در وضعیت یا موقعیت او بدهید یا قبل از اینکه بخواهید کار خاصی انجام بدهید به او اخطار بدهید تا متوجه شود، خصوصا اگر مشغول بازی با عروسک یا دوستش است. مثلا پیش از ترک خانه به او بگویید: «ما باید چند دقیقه دیگر برویم. وقتی صدایت کردم باید لوازم نقاشی را جمع کنی و دستهایت را بشویی».

سعی کنید دستورات واقع بینانه به او بدهید

اگر شما به یک بچه دو ساله بگویید که اسباب بازیهایش را جمع کند او به اطراف اتاق نگاهی می اندازد و یک جواب سربالا می دهد: خوب دیگه، اَُه! در عوض یک کار مشخص را به او واگذار کنید. مثلا اول بگویید که بلوکهای زردرنگ را جمع کند سپس این کار را به یک بازی تبدیل کنید: «حالا بلوکهای آبی رنگ را جمع کن».

او را تشویق کنید و به او انگیزه بدهید

داد و بیداد کردن و دستور دادن ممکن است در برخی کودکان موجب شود که حرفهای شما را گوش بدهند، اما هیچ کدام از آنها از این کار خوششان نمی آید. اکثر کودکان وقتی بهترین پاسخ را به درخواستهای شما می دهند که با بامزگی و خوش اخلاقی با آنها برخورد کنید. مثلا بعضی وقتها می توانید با یک لحن بچه گانه یا بامزه و یا به صورت آواز و آهنگ با آنها حرف بزنید. شما می توانید این جمله را با آهنگ یکی از شعر های کودکانه و با آواز برایشان بخوانید: «وقتش شده که دندانهایت را بشویی». بهتر است بر این نکته تاکید کنید که اگر وظیفه شناس باشند چه مزایایی برایشان دارد؛ مثلا بهتر است به جای گفتن «باید دندانهایت را بشویی وگرنه آنها را کرم می خورد» یا «برو دندانهایت را مسواک بزن همین حالا» بگویید: «دندانهایت را مسواک بزن و در عوض می توانی لباس خواب دلخواهت را انتخاب کنی». پس از اینکه او دندانهایش را مسواک زد تشویقش کنید: «آفرین چه بچه حرف گوش کُنی!».

نشان دادن بامزگی، مهربانی و اعتماد در این مدل از حرف زدن با کودک موجب می شود که کودک "بخواهد" که به حرفهای شما گوش بدهد زیرا می فهمد که شما او را دوست دارید و فکر می کنید که او "یک بچه خاص" است. این نکته حتی در روشهایی که نیاز به سخت گیری دارند بسیار مهم است. دادن دستورهای صریح و مقتدرانه به این معنا نیست که شما باید بداخلاق یا تُندخو باشید؛ در واقع وقتی این دستورها به همراه یک لبخند یا در بغل گرفتن کودک باشند بسیار موثرتر خواهند بود. آنگاه کودک می فهمد که اگر به شما و حرفهایتان توجه کند نتیجه آن را هم می بیند.

رفتار خوب را برای او الگوسازی کنید

کودکان خردسال اگر ببینند که شما با دقت و به خوبی به حرفهای آنها گوش می دهید، آنها نیز حرف شنوی را بهتر یاد می گیرند. سعی کنید عادت کنید که با همان احترامی که به بزرگترها می گذارید به حرفهای کودک خود توجه کنید. وقتی که او با شما حرف می زند به او نگاه کنید مودبانه پاسخ دهید و بدون پریدن وسط حرفهایش به او اجازه بدهید تا حرفش را تمام کند. ممکن است هنگامی که مشغول پختن ناهار یا شام هستید کودکتان شروع به صحبت کردن کند؛ در این حالت سعی کنید از او دور نشوید و هنگامی که او حرف می زند به او پُشت نکنید؛ هر چند ممکن است رعایت این موارد واقعا دشوار باشد. در واقع همانند بسیاری رفتارهای دیگر نمی توانید به کودک بگویید: «آن کاری را که من می گویم انجام بده؛ اما آن کاری را که من می کنم تقلید نکن»؛ کودکان حرف شنوی را از رفتارهای شما یاد می گیرند نه از دستورهای شما


 
comment نظرات ()

 
ابیانه
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٤
 

5/1 سالگی هلیا

من وبابای هلیا سادات برای پارک اسم مستعار ابیانه را گذاشتیم تا وقتی به همدیگه پیشنهاد پارک رفتن رو میدیم در صورت نرفتن هلیا خانم شر نشوند.امروز صبح وقتی مامانی هلیا پشت تلفن بهش گفت هلیا برو لباسات روبپوش تا باهم بریم پارک دیدم جوجه اش رو برداشته رفته دم در بهش گفتم کجا  خانم بهم گفت ابیانه سرسره سبار شم!


 
comment نظرات ()

 
 
نویسنده : مامان هلیا - ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٧
 

شما برای کمک به پیشرفت تخیل کودک خود چه می توانید بکنید؟

برای او کتاب بخوانید: کتاب خواندن برای کودک، یکی از بهترین راههایی است که می تواند مغز او را به خوبی تغذیه کند. کتابهایی را انتخاب کنید که عکسهای رنگی و بزرگ به تعداد زیاد داشته باشند و از این فرصت (تا زمانی که هنوز کودک شما خواندن را یاد نگرفته و اصرار نمی کند که دقیقا متن کتاب را برای او بخوانید)، استفاده کنید؛ چون می توانید هر داستانی که دوست دارید برای او سر هم کنید! عکس چیزهای مختلف، از سوسک گرفته تا فرفره را به او نشان بدهید؛ صدای حیوانات یا وسائل مختلفی را که در داستان به آنها اشاره شده، برای او در بیاورید؛ صداهای خاصی را برای شخصیتهایی که در داستان هستند، ابداع کنید؛ و درباره اینکه چه اتفاقاتی برای آدمها یا حیوانات کتاب داستان افتاده یا ممکن است بیفتد، صحبت کنید.

برای همدیگر داستانهای جدید بسازید و بگویید: می توانید از خودتان یک داستان بسازید و برای کودک بگویید؛ این کار به اندازه خواندن یک کتاب داستان می تواند برای او مفید باشد. همچنین اگر بتوانید از خود او به عنوان شخصیت اصلی داستان استفاده کنید، به کودک کمک خواهد کرد تا درک و احساسش را پیرامون خودش به عنوان یک موجود مستقل، پرورش دهد. البته او هم به زودی قادر خواهد بود که از خودش داستان بسازد و برای شما بگوید.

از موسیقی بهره بگیرید: هرچند سن کودک شما اجازه نمی دهد که بتوانید از کلاسهای منظم موسیقی برای او استفاده کنید، اما می توانید دنیای او را پُر از موسیقی کنید. با همدیگر به موسیقیهای مختلف گوش بدهید و او را تشویق کنید که با آواز خواندن، رقصیدن و یا نواختن موزیک به کمک پیانوی اسباب بازی یا وسایل خانگی دیگر، شما را همراهی کند.

کودک را تشویق کنید تا نمایش بازی کند: کودکان از تبدیل وقایع روزمره و یا تخیلاتشان به نمایشهای جالب و بازی کردن در این نمایشها، چیزهای زیادی می آموزند. هنگامی که کودک شما یک نمایشنامه ساده را طراحی می کند، افراد و شخصیتها را درون آن می چیند و نهایتا در این نمایش کوچک بازی می کند، مهارتهای کلامی و اجتماعی او افزایش می یابند. او با بازی کردن دوباره یا چندباره نمایشهایی که موضوع غم، شادی، ترس یا امنیت را در خود دارند، بر روی احساسات و عواطف خود تمرین می کند. هنگامی که او خود را به عنوان یک پدر، دکتر و یا معلم تصور می کند، احساس قدرت کرده و همچنین مسوول بودن را تمرین می کند.

لوازم نمایش را برای او فراهم کنید: تقریبا هر چیزی می تواند در یک نمایشنامه تخیلی مورد استفاده قرار گیرد و البته برای کودکان، هر چقدر این وسایل ساده تر باشند، بهتر هستند. یک جعبه مقوایی می تواند ماشین، کشتی یا قطاری باشد که کودک با آن به این سو و آن سو برود و یک حوله حمام هم می تواند نقش لباس سوپرمن را بازی کند. از آنجا که بخش عمده ای از این نمایشهای تخیلی در ذهن و مغز کودک اتفاق می افتد، او به لباسهای پر زرق و برق و مفصل (مثلا لباسهای شخصیتهای کارتونی) چندان نیاز ندارد.

اگر یک جعبه یا چمدان برای کودک خود آماده کنید تا ابزار و وسایل نمایشهای تخیلی اش را درون آن بگذارد، این بازی برای او هیجان انگیزتر خواهد شد. اگر هر از چند گاهی، وقتی کودک شما متوجه نیست، چیزهای جدیدی داخل جعبه بگذارید می توانید او را شگفت زده کنید: «بذار ببینیم امروز چی توی جعبه است؟».

مدت زمان تماشای تلویزیون را محدود کنید: و اما در مورد تماشای تلویزیون، بهتر است میانه روی را پیش بگیرید. متخصصین توصیه می کنند که کودکان زیر دوسال نباید تلویزیون ببینند، اما برخی از والدین نهایتا مجبور می شوند به کودکان اجازه دهند که مدت کوتاهی را به تماشای تلویزیون بگذرانند. هنگامی که کودک، برنامه های تلویزیون را تماشا می کند، سعی کنید که بیش از ده تا پانزده دقیقه به طور مداوم پای تلویزیون ننشیند. شاید دچار این وسوسه شده باشید که از تلویزیون به عنوان پرستار مجانی برای کودک خود استفاده کنید، چون هنگامی که او تلویزیون می بیند، دردسر درست نمی کند، معمولا به کارهای خطرناک نیز نمی پردازد و شما می توانید به کارهای خودتان برسید؛ اما از این کار به شدت خودداری کنید. در عوض، هر وقت او می خواهد تلویزیون ببیند، با او به تماشای تلویزیون بنشینید؛ برای او سوالاتی را مطرح کنید؛ در مورد آنچه در نمایش یا فیلم گفته می شود با هم صحبت کنید؛ و سعی کنید پاسخ و واکنش او را به این موارد، بفهمید.


 
comment نظرات ()